محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5247
تاريخ الطبرى ( فارسي )
قسمى را كه از او مىخواهم ياد كند . » گويد : هارون به دو گفت : « واى تو ، قسم ياد كن . » گفت : « از قوت و نيروى خدا بيزار باشم و به قوت و نيروى خويش متكى باشم . . . » گويد : اما آشفته شد و بلرزيد و گفت : « اى امير مؤمنان ، نمىدانم اين قسم كه از من مىخواهد چيست ؟ من به خداى بزرگ قسم ياد كردم كه از همه چيزها بزرگتر است . » گويد : هارون به دو گفت : « يا قسم ياد مىكنى يا بر ضد تو باور مىدارم و عقوبتت مىكنم . » گويد : زبيرى گفت : « از قوت و نيروى خدا بيزار باشم و به قوت و نيروى خويش متكى باشم ، اگر اين را گفته باشم . » گويد : از پيش هارون برون شد و هماندم خداى او را به فلج مبتلا كرد . گويد : عيسى بن جعفر گفت : « به خدا از اينكه يحيى يك كلمه از آنچه در ميانشان رفته بود نكاست و در گفتگو با وى كوتهى نياورد ، خرسند نيستم . » گويد : اما زبيريان پندارند كه زنش او را كشت . وى از فرزندان عبد الرحمان ابن عوف بود . زبير بن هشام گويد : به كار بن عبد الله زنى از فرزندان عبد الرحمان بن عوف گرفت كه در دل زن جايى داشت و روى او كنيزى گرفت كه به غيرتش آورد . گويد : پس آن زن باد و غلام زنگى به كار ملاطفت كرد و بدانها گفت : « اين فاسق قصد كشتن شما دارد ، مرا در كشتن وى يارى مىكنيد » ( 247 گفتند : « بله . » و آن زن به هنگامى كه به كار به خواب بود به نزد وى رفت غلامان نيز با وى بودند كه روى چهره اش نشستند تا بمرد . گويد : پس به آنها نبيذ نوشانيد تا به دور بستر قى كردند ، سپس آنها را برون